{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Soonliy

𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙣𝙖𝙢𝙚:" •𝐓𝐡𝐞 𝐚𝐬𝐬𝐢𝐬𝐭𝐚𝐧𝐭 𝐥𝐨𝐲𝐚𝐥 𝐭𝐨 𝐇𝐞𝐥𝐥•"
pt9
دستیار وفادار به جهنم

پس از پایان صبحانه و پراکنده شدن اعضای خانواده، در فضای آرام آشپزخانه، نیلیا غرق در دنیای مجازی خود بود و با لبخندی شیطنت‌آمیز، مشغول چت با دوست‌-پسرش بود. ناگهان، ویا که انگار متوجه حضور او شده بود، وارد آشپزخانه شد. نگاهش بلافاصله روی گوشی نیلیا و لبخند روی لب‌هایش ثابت ماند. با قدم‌هایی آرام و نگاهی سرد و قضاوتی، به سمت او رفت. دست به سینه، با لحنی که سعی در پنهان کردن کنجکاوی و شاید کمی عصبانیت داشت، پرسید:
+:"چرا نیشت این‌قدر بازه؟"
حرف ویا مثل سیخونک، نیلیا را از جا پراند. غافلگیر شده بود و انتظار نداشت ویا این‌طور بی‌مقدمه و مستقیم سراغش بیاید. لبخندی مرموز روی لب‌هایش نشست و با همان لحن کنایه‌آمیز قبلی، جواب داد:
$:"مگه نباید باز باشه؟ وقتی خوش می‌گذره، آدم که قیافه‌اش این شکلی نمیشه!" اشاره به ویا
ویا با شنیدن جواب نیلیا، پوزخندی زد که بیشتر از شیطنت، کلافگی در آن موج می‌زد. انگار انتظار داشت نیلیا حرفش را قبول کند یا حداقل کمی شرمنده شود، اما مقاومت او، کلافگی‌اش را بیشتر کرد. با لحنی که حالا دیگر طعنه در آن کاملاً مشخص بود، گفت:
+:"آره، معلومه خیلی داره بهت خوش می‌گذره... مخصوصاً وقتی معلوم نیست کی قراره از اون در بیاد تو!"
منظورش به ریو اشاره داشت، و سعی می‌کرد با این حرف، نیلیا را دست بیندازد و حرصش را در بیاورد.
$:تو...نبینم به کسی بگی که من داشتم...
+:نمیگم. فضول زندگی تو نیستم. پس توهم نباید باشی.
$: منظورت چیه؟
+:یبار دیگه ببینم تو جمع اونجوری منو قضاوت میکنی...ساده ازت نمیگذرم.
نیلیا اب دهانش را قورت داد، میدانست ان نگاه سرد و عصبی ویا شوخی بر دارد نیست، و از اشپزخانه بیرون رفت. ویا، در حالی که هنوز تلخی حرف‌هایش در دهانش بود، به سمت یخچال رفت و یک لیوان آب برای خودش ریخت. اما همین که خواست لیوان را بردارد، متوجه لرزش شدید دستش شد. به آرامی دست دیگرش را روی دست لرزانش گذاشت، انگار می‌خواست آن را آرام کند، و لیوان را با احتیاط روی میز گذاشت.
در همین لحظه، ریو وارد آشپزخانه شد. نگاهش بلافاصله به ویا افتاد و حالت کلافه و گرفته‌ی او را دید. ویا، که سعی داشت خودش را عادی نشان دهد، سرش را به سمت ریو چرخاند و لبخندی مصنوعی زد. اما خستگی پشت چشم هاش از دست ریو قایم نماند.
-:فرمانده، اینجا چیکار میکنین؟ اتفاقی افتاده؟
+:اتفاق؟ معلومه که نه. فقط نیلیای رو مخ اذیتم میکنه.
-:اون رو نمیگم. دیشب اصلا خوابیدید؟
لبخند مصنوعی ویا با شنیدن سوال ریو، به سرعت محو شد. دیگر نیازی به نقاب زدن نبود. با لحنی که ترکیبی از کلافگی و شاید کمی دلخوری بود، گفت:
+:"ایش....تو هم که همیشه مچ منو می‌گیری."
انگار از اینکه ریو توانسته بود لایه‌های ظاهری‌اش را کنار بزند و حقیقت پشت آن را ببیند، متعجب یا شاید ناراحت بود.
+:نه، نخوابیدم.
-:برای چی؟ نکنه دوباره کابوس هاتون شروع شدن؟
+:خب...
-:پس درسته...چرا با پدربزرگ درموردش حرف نمیزنید؟
+:بگم که چی بشه؟ اون هیچوقت درک نمیکنه. احتمالا میره پیشه دکتر سویکرُف و میگه دیوونه شدم و برام قرص تجویز کنه.
-:اون همچین کاری--
+:بنظرت چرا الان اینجام؟ چون فهمیده به اون جلسات پزشکی نمیرم. منو اورده اینجا که خودش مجبورم کنه.
-:شاید اگه امتحانشون کنی اونقدرام بد نباشه.
+:توهم که همش حرف های اونارو تایید کن! من رئیس اصلی توام ولی انگار که اینجوری نیست.
ویا که دیگر تحمل حضور در آن فضا و روبرویی با ریو را نداشت، با عصبانیت و کلافگی که در چشمانش موج می زد، به آرامی به شانه ریو تنه زد و بدون هیچ حرفی، از کنارش گذشت. قدم‌هایش تند و پرانرژی بود و نشان می‌داد که می‌خواهد هرچه سریع‌تر از آنجا دور شود. صدای بسته شدن در آشپزخانه، سکوت سنگینی را بر جای گذاشت و ریو را تنها با احساسی از نگرانی و سوالی بی‌پاسخ در آنجا تنها گذاشت. ریو به جایی که ویا خارج شد نگاه کرد و آهی کشید.

**سرنوشت پایان ندارد..**

پارت نهم هم آپلود شد!!!
خب خب خیلی ممنون که شرط هارو رسوندید🤍لطفا به حمایت کردن ازم ادامه بدید.

نکته:
ویا یک سایکوپات هست. افراد سایکوپات یا روان‌ستیز به نوعی اختلال شخصیت دچار هستند که باعث می‌شود بدون احساس همدلی، دلسوزی یا پشیمانی به دیگران آسیب بزنند. این افراد اغلب جامعه‌گریز هستند و رفتارهای پرخطر و ضد اجتماعی از خود نشان می‌دهند، به همین دلیل در بسیاری از موارد با مشکلات قانونی(اکثرا قتل) و زندان مواجه می‌شوند.
بیماری سایکوپات از بدو تولد با ویا همراه بوده و پدربزرگ برای درمانش اون رو مجبور به رفتن پیش دکتر میکنه. در صورتی که این بیماری درمانی نداره چون یه تایپ شخصیتی هست و نه یک بیماری روانی.
دیدگاه ها (۴۴)

Soonliy

Soonliy

get drunk. p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط